تبليغاتX
تراژدی

چرا چنین سخت؟ ذغال سنگ روزی به الماس چنین گفت : مگر ما خویشان نزدیکم نیستیم؟ - چرا چنین نرم؟ برادران،من از شما چنین می پرسم:مگر شما برادران من نیستید؟ چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟ و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چگونه توانید روزی همپای من فتح کرد؟ و اگر سختی شما نخواهد برق زند و بدرد و ببرد چگونه توانید روزی همپای من آفرید؟ زیرا آفرینندگان همه سخت اند . و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.سعادت نگاشتن ِ خواست هزاره هاست ، نگاشتنی همچون نگاشتن بر مفرغ ، بر سخت تروبر اصیل تر از مفرغ . تنها اصیل ترینان یکارچه سخت اند . برادران، من این لوح ِ  نو را بر فراز ِ شما می نهم ، سخت شوید! (غروب بت ها - پتک سخن میگوید)

 

 

The End

 

 

هر آغازی پایانی دارد . برای کسانی که میان طرف فلسفه و سالها جستجو و مطالعه میکنند تا حقیقت رو پیدا کنند من خیلی راحت نتیجه همه تلاشا روبا اون شعر زیبای اخوان(البته با تغییر)بهشون میگم : هر چه هست ، حقیقت اینست ، مرگ مرگ مرگ... من شش سال است که وبلاگ می نویسم و هر چند همیشه خودم را نقد و عقیده قبلیم را عوض کرده امو نامنسجم و بی ثبات نشان داده ام اما مهم اینستکه همیشه حرفی برای گفتن داشته ام ولی ایندفعه این موضوع از حوزه شخصی خارج شده  یعنی هیچوقت اینقدر مورد توجه نبوده ام و به این رسیدم تحمل این رها نبودن را ندارم. قبلا "این پست" و در بحثای دیگه هشدار داده بودم و کسی گوش نکرد و الان هم دو دوست که در صداقتشان تردیدی ندارم واقعا از من خواستند اینکار را نکنم اما مخاطبان زیاد(که با اینکه مدتی پیش تموم کردم معلوم نیست چرا هنوز ادامه داره و بازدیدا از ۳۰ هزار بیشتر شده)و در واقع زیر نگاه های زیاد بودن و توضیحاتی که باید میدادم واطلاع داشتن خیلی از نزدیکان و اساتید و تذکراتشان مهمترین دلیل اینکارست چون وقتی مورد داوری قرار می گیرید می فهمیداین آزاد نبودن چقدر سخت است اما جان های آزاده اهل پروازند و قفس قضاوت کردن "دیگری" را نمی پذیرند و من میخواهم در نوشتن شعر یا هر مطلبی آزاد باشم و با اینکه تذکرات همیشه با ستایش هایی افراطی همراه بود اما مهم دخالت و تابلو بودنیست که دوستش ندارم. بعلاوه چیزهای دیگر مثل دزدیدن مطلب و سو برداشت هایی که از نوشته هایی میشود که جز ابراز احساسات من نبوده مرا به کتاب نویسی و نوشتن برای خودم تشویق میکند. اگر بدتر یا خوبتر کاری یا فکری کرده بودم یا اندیشه ای داشتم حتما ذکر میکردم اما من همینی بودم که نوشتم نه بهتر و نه بدتر . خیلی چیزها را باید ویرایش و حذف کنم (واز این پس وقت زیادی روی اینکار میگذارم) اما دیگر چیز جدیدی نمینویسم و کامنت این یکی را استثنا باز میگذارم برای افرادی که مدت ها تذکر میدادند که امکان نقد را با بستن کامنت میگیرم باید بگویم حقیقت اینستکه من واقعا نقد های سرد و ماشینی تخصص گرایان را اصلا دوست ندارم و دوست دارم با من مثل یک هنرمند برخورد میشد و هر کس در قضاوت فقط یا میگفت زیبا بود یا زیبا نبود و هنرمند حرف مرا درک میکند. من واقعا به "نوشتن" مثل موسیقی بعنوان یک هنر نگاه میکنم و آنچه بارت بار ِ شهوانی نوشتن و زبان میداند را دقیقا چشیدم وبین لذت های فراوان در زندگیم که بهترینش لذت از اعتماد کردن آدم هایی به من بوده باید بگویم نوشتن، لذت و سرخوشی بالاتر است و بیشک صمیمی ترین دوستم در سال های اخیر بوده و اینرا کسی درک نمیکند اما من واقعا وبلاگ نویسی را بیش از خانواده و نزدیکترین کسان و پسران و دخترانی که دوستشان داشته ام دوست دارم و رنج ننوشتن را تنها رنج تحمل ناپذیر زندگیم میدانم پس ممکن است باز نتوانم جلوی این شهوت را بگیرم و احتمالا چند ماه دیگه وبلاگی برای قطعه ادبی و شعرو البته  شخصی تر از این درست میکنم و آنجا کاملا دریدایی خواهم بود که مرزی بین فلسفه و ادبیات وجود ندارد . به هر حال الان به جایی رسیدم که باید این شیوه فعلی را به پایان برسانم و اینکار برای من چیزی در حد یک خود کشی است. جز این نوع نوشتن تفننی راجع به آینده باید بگویم فقط یک هدف دارم که امیدوارم برایش زنده مانده وشانس بیاورم و اثری جاودان بگذارم و آنهم تسویه حساب و انتقام گیری است . البته نه از اساتید یا روشنفکران خاصی چرا که من آنقدر خودخواهم که یک جریان هیچی(مثل هایدگری ها) حتی یک نظام سیاسی را هم پایین تر از خودم میدانم ومنظورم انتقام از یک "فرهنگ" و یک "دوران" است که بیشترین چالش را با آن داشته ام و آنهم از طریق نوشتن قطعات فلسفی ادبی که پروژه ای زمان بر در چند ده سال است و ممکن است نتیجه اش را در حیاتم نبینم و شاید هم اصلا به نتیجه نرسد و باید دید "ضرورت" چه میخواهد. دوست دارم نه یکی  از دانشمندان، مردان بزرگ سیاسی،  فیلسوفان و هنرمندان و ... بلکه یک"برسازنده فرهنگ" شوم و هر چند احتمال موفق نشدن زیادست اما زندگی و رویا و امید و رنج من در این مسیر است  چون سرنوشتم اینطور میخواهد. در پایان از مخاطبان "تراژدی" تشکری نمیکنم چون فقط برای خودم نوشته ام ومسیر آینده ام بسط مطالب پایانی است که آخرین چیزهایی است که در فلسفه بدانها رسیدم که فعلا در آن آواره ام و نمیدانم هرگز به خانه میرسم یا نه و نهایت باز بقول نیچه :نشانه قهرمانی در چیست؟ همزمان به استقبال بزرگترین رنج و بزرگترین امید خود رفتن...

  


از کامنت های پر مهر دوستان تشکر میکنم اما من به کمی خلوت احتیاج دارم. متنی از نیچه با عنوان "برای سال نو" که قبلا متوجهش نبودم از کتاب "حکمت شادان" که او در اوج بیماری و تنهایی دربقول خودش "ژانویه مقدس" نوشته را مناسب دیدم اینجا بیفزایم.البته در کنارش نیچه شعری برای ماه ژانویه (اولین ماه میلادی) نوشته که من عوضش کردم: 

 

من هنوز زنده ام و هنوز فکر میکنم . باید باز زندگی کنم تا باز فکر کنم . هستم پس فکر میکنم و فکر میکنم پس هستم. امروز هر کس آزادانه آرزو و محبوب ترین اندیشه خود را بیان میکند . بسیار خوب من هم میخواهم از آنچه امروز آرزو کرده ام و از اولین اندیشه ای که امسال از صمیم قلب به آن معتقدم سخن بگویم. میخواهم اندیشه ای را بیان کنم که میتواند دلیل ضمانت و شیرینی تمام زندگیم باشد . این اندیشه آن است که باید بیش از پیش بیاموزم که ضرورت چیزها عین زیبایی ذاتی آنهاست. بدینسان من در شمار کسانی خواهم بود که چیزها را زیبا می سازند. از آن پس عشق من عبارت خواهد بود از عشق به سرنوشت. من نمیخواهم متهم کنم ، حتی نمیخواهم متهم کنندگان را متهم کنم . من نمیخواهم با زشتی ها سر جنگ داشته باشم . از این پس ، دیده بر تافتن تنها انکار من خواهد بود. خلاصه از ان پس فقط می خواهم به زندگی آری گویم.

 

و اینک در تو به طراوت تو سپاس می گویم

که با تو در دریای تو زاده شدم

و در تو با امواج تو عهد می بندم

که در فرهنگ بخروشم

ای "فر" و

"دینُ "

فروردین  ِ مقدس  ِ من...

 


 

 

 که من چشمانم را بسته بودم.....

 

  

پس از غرق شدن در ورونیکا در دو هفته اول مهر و فهم ِ فروغ معنای زندگی با افروختن سیگارهای فاصله های رخوتناک سرانجام هفته اخیر باز هم سرنوشت بر زیبایی ِ مایی ِ  ما هجوم آورد و لبخندهامان را از هم گسیخت و ماند تلخند رشک ورزان و جمعی که از ترحم و جمعی از شادی بر ما گریستند. اینک در دالان بی اعتمادی به آینده ، آرامش پس از طوفان را میگذرانیم در حالیکه هرگونه تلاشم برای پرده پوشی داستان بی فایده است و حال به قطعیت میگویم حرکاتی که او شنبه ی گذشته در سالن دانشکده و بعد بیرونش کرد – که اگر وساطتی نبود میتوانست به ممنوع الورود شدنش بیانجامد - بدترین حالت ممکن بود و مصیبتی از این هولناکتر تاکنون برای یک دانشجوی دانشکده اتفاق نیفتاده . ای کاش میشد خاطره ی تلخ این روز را – و چه روزهای دیگرهم-  با دستگاهی از ذهنم بزدایم و اینک منم و هراسم از رویارویی نگاه های پر درد دیگران و منم و تمسخر ِ هر بیان ِ شروع کردن از نو و عوض شدن و منم و گذشته ای که نمی گذرد. ورونیکا پایان بسیاری از عقده ها و رنج های تنهایی هایم است اما با تاوانی بس عظیم و عجیب و افسوس که رنج از بین رفتنی نیست و بقول پروست رنج های من تنها دگرگون میشوند. میپنداشتم پرونده ی انگشت نمایی من پایان یافته و این چند واحد عمومی را سریع تر تمام و گورم را گم و به غار واژه هایم پناه میبرم اما حوادث اخیر به همه نشان داد جدا از سودای نام و شهرت ، این سرنوشت است که میخواهد زندگی من بگونه ای منحصر به فرد پیش برود . در هیچ زمانی اینقدر به این موضوع باور نداشته ام که تراژدی تقدیر محتوم من است و مهم نفی نکردن زندگی در این شرایط وبه دام پوچگرایی نیفتادن و بل تایید دیونیزوسی ِآن است  و اینک جز عشق به سرنوشت (Amor Fati) مرا سببی و جز سلامتی ِ او وظیفه ای و جز انتقام از فرهنگ امیدی و بالاخره جز این نوشته ی آن مرد در این زندگی شبه مرگ مرا تسکینی نیست :

 

 " سنخیت ِ پیروان ِ من:  در حق آن موجودات انسانی که هرگونه ربط و توجهی به من دارند آرزوی رنج ،   پریشانی ، بیماری ، بدرفتاری و دل آزردگی می کنم . آرزو میکنم که آنان با شکنجه ی خود با بی اعتمادی  و بدبختی ِ شکست خوردگان ناآشنا نمانند . من هیچ رحمی نسبت به پیروانم در دل ندارم چرا که در حقشان تنها چیزی را آرزو میکنم که امروز میتواند نیرومندیشان را ثابت کند و آن اینستکه چقدر میتوانند تحمل  کنند..."

          فردریش نیچه – پاییز 18۸7 -  از کتاب ِ :Der Wille Zur Nacht    

  

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در پنجشنبه 1388/01/13 و ساعت |

 

  

 

باد بر فراز قبرها خواهد وزید.... 

 

  

کمی اینطرف کمی آنطرف جست و خیز کنم ، بنویسم ، بخوانم ، بخندم ، بگریم ، ببوسم ، افتخار کنم ، خشمگین شوم ، معروف شوم یا نشوم ، مرگ من روزی می رسد و نفس های آخررا با حسرت خواهم کشید و هستی من به پایان می رسد و در مقابل ضرورت واقعیت تسلیم میشوم. اینرا مینویسم نمیخواهم برداشت شود فردی ناامیدم و تا زمانی که چند کتاب مورد نظرم را ننویسم قصد خودکشی ندارم من فقط از آغاز یک پایان حرف میزنم. این واقعیتیست که به هر حال می رسد و براستی در مقابل هزاران سال که من نبوده ام و هزاران سال دیگر بعد از من چه تفاوتی بین چند ده سال هست؟ در کجا و چگونه میمیرم؟ آیا مرگی طبیعی خواهد بود یا بر اثر یک بیماری لاعلاج؟ یا شاید آثاری که با نوشته هایم بگذارم سبب شود کسی مرا ترور کند؟ با چاقو یا با گلوله کشته میشوم؟ شاید هم اصلا یکی از اعضای خانواده یا یکی از آشناهام سر یک قضیه کوچک مرا بکشد؟ من مطمئنم که هرگز تا سنینی که آدم از بودنش خجالت میکشد و همه کارهایش روی دوش بقیه یا خانه سالمندان بیفتد نمی مانم و قطعا مرگم در سنین پایین تر است و اگر نه بوسیله کسی ، بوسیله خودم خواهد بود. شاید دوباره به فعالیت های سیاسی برگشتم و در زندان کارم تمام شود؟ احتمالش کم نیست بخصوص که نوشتن در زندان را دوست دارم. نمیدانم کدامش اما هرکدام باشد فرقی ندارد اما یک چیز را مطمئنم که مرگ من در روزی آفتابی خواهد بود و پس از مردنم لبخند بر لبانم نقش خواهد بست. روزی شلوغ که همه بدنبال آینده شان و اهداف بی ارزشی می کوشند ، آدم هایی که دوستشان داشته ام و دوستم داشته اند آنروز در کنارم هستند؟ مطمئنم که نه . آنروز که میمیرم و برای همیشه به آرامش میرسم احتمالا بخاطر گناهانم با اکراه جسد مرا جمع کنند کمی در سردخانه و بعد در قبری که میدانم در جایی پرت قرار خواهد داشت بر رویم خاک خواهند ریخت . قبر کن پی در پی روی من خاک میریزد و نمیداند چه حرف هایی در دلم نگفته و ننوشته باقی مانده است. قبر کن خواهد رفت و آیا برای من کسی اشک خواهد ریخت؟ گمان نمی کنم کسی آنجا باشد و احتمالا آن معدود اقوام و دوستانم هم با اس ام اس یا تلفنی از آن با خبر شوند و نهایت ناراحتیشان اینستکه "فلانی هم مرد" به هر حال هر چه هست امیدوارم قبل از مرگ پدر و مادرم باشد . نه اینکه آنها را خیلی دوست دارم بلکه چون آنها مرا خیلی دوست دارند و براستی که هیچ محبتی مانند محبت آنها بی فایده گرایی نیست . عشق آدم حتی همسر و شریک زندگی آدم به هر حال اگر همواره نگویی که دوستش داری یا اگر فکر کند که اینطور نیست قطعا در نوع رابطه اش تاثیر میگذارد اما چه کسی همچون پدر و مادر محبت یک جانبه و بی دریغ دارد و به گمانم آنها تنها کسانی خواهند بود که تا مدتی بر سر قبرم خواهند آمد و مادرم را که مطمئنم تا لحظه مرگش ، آمدن بر سر قبر و فاتحه دادن و دعا کردن را فراموش نمیکند . اگرهم او زودتر بمیرد  آنموقع اگر ازدواج کنم ممکن است همسرم این نقش را بر عهده گیرد هر چند احتمالش کمتر است چون معمولا این زنان مسن هستند که نذر کردن و خرما دادن پنجشنبه ها غروب را فراموش نمیکنند . اگر دوستداری داشته باشم قطعا مثل خودم بی دین است و احتمالا جز پدر و مادر کسی برای من فاتحه نفرستد و البته دو خواهرم شاید گاهی با همسرانشان گذرشان به قبر من بیفتد و از روی مد و نه احساس گل گرانقیمتی بخرند و لحظه ای درنگ کنند و بروند. به هر حال آمدن و نیامدن هیچکس تاثیری ندارد چون من در آن اعماق و در سیاهی ها هستم. سیاهی و سیاهی و سیاهی مطلق . بیشک جسد من پیش از متلاشی شدن و خوراک جانوران شدن هر هفته جمعه ها عصر عذاب خواهد کشید مخصوصا اگر باد بر فراز قبرم بوزد و کسی سر نزند . آن عصر های دلگیر که یک نفر در گورستان سرد قرآن می خواند.... به هر حال آنروز ها میرسد یعنی روزهایی که دیگر من نیستم . مهم نیست تناسخ یا حرف ادیان درست باشد یا روح من بصورت دیگری در جهان دیگری ادامه دهد بلکه همین منی که هستم ، همین جسم و همین گوشت و پوست برای همیشه نابود میشود و هر چه باشد دیگر این من نیست وبقول آخر فیلم "ساعت ها" (که اتفاقا خیلی دوست دارم خودکشیم مثل ویرجیانانوولف باشد) روز ها و ساعت های بیشمار می آید که دیگر من نیستم . ساعت هایی که من نیستم و عدمم . ساعت ها...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در چهارشنبه 1388/01/12 و ساعت |
 

 آواره

 

 

   از  کتاب سوم چنین گفت زرتشت – قطعه "آواره"

 

 

نیم شب بود که زرتشت بر گرده ی جزیره به راه افتاد تا سحرگاهان به کرانه ی دیگر رسد... و اما زرتشت همچنان که از کوه بر می شد در راه به بسی آوارگی های تنهای خود از جوانی می اندیشید و به این که تاکنون چه کوه ها و گریوه ها و قله ها که پیموده است...

 

 

زرتشت با دل خود گفت : من آواره ام و کوه پیما . دشت ها را خوش نمی دارم و چنان است گویی که زمانی دراز آرام نمیتوانم نشست ... و هر چیزی که هنوز همچون سرنوشت و آزمون به سراغ من آید  در آن آوارگی و کوه پیمایی تازه ای خواهد بود و اما انسان سرانجام در هر آزمونی خود را می آزماید و بس ...

 

گذشت آن زمانی که پیشامد ها با من روبرو می توانستند شد . حال بهر ِ من چه روی تواند داد که هم اکنون از آن ِ من نبوده باشد! ... این بازگشت اوست . او سرانجام به خانه نزد من باز می آید : او همانان خویشتن ِ خویش من است و آنچه از آن ِ اوست و دیرزمانی در غربت بوده است و در میان ِ چیزها و پیشامد ها پراکنده... و این را میدانم که من اکنون در برابر ِ واپسین قله ی خویش ایستاده ام و در برابر آنچه دراز تر از همه بهر ِ من کنار نهاده شده است. وه که دشوار ترین راه خویش را در پیش می باید-ام گرفت!

 

وه که تنهاترین آوارگی ِ خویش را آغاز می یابد-ام کرد...

 

اکنون تو در راه بزرگی ِ خویش گام نهاده ای  قله و مغاک – اکنون یگانه گشته اند! تو در راه بزرگی ِ خویش گام نهاده ای

 آنچه تا کنون واپسین خطرت خوانده میشد اکنون واپسین پناه ات گشته است..

 

تو در راه بزرگی ِ خویش گام نهاده ای  . اکنون بهین دلیری ات کو که تو را دیگر در پس ِ پشت راهی نیست. تو در راه بزرگی ِ خویش گام نهاده ای . اینجا دیگر کسی دزدانه در پی ات نخواهد بود! پایت خود راهی را که پشت ِ سر نهاده ای ناپدید میکند و بر فراز ِ این راه نوشته اند : محال

 

و آنجا که دیگر تو را نردبامی نمانده باشد باید بدانی که چگونه از روی ِ سر خویش بالا روی وگرنه چه سان بالا خواهی رفت؟ از روی سر و از فراز ِ دل خویش!

 

اکنون آنچه در تو نرم ترین است باید سخت ترین شود. آنکه همیشه خود را بسیار می نوازد سرانجام ازین نوازش ِ بسیار بیمار می شود. آفرین بر آنچه سخت می سازد...

 

برای بسیار دیدن از خویش چشم برگرفتن باید! هر کوه پیما به چنین سختی نیازمند است و آن اهل ِ دانشی که چشمانی ظاهر بین دارد جز نمای ِ همه چیز چه چیز را تواند دید؟ اما تو ای زرتشت ، خواسته ای که در بنیاد ِ همه چیز بنگری و در بن ِ بنیادش . پس باید خویشتن را فرا نوردی . برتر و بالاتر، تا بدان جا که ستارگان ات را نیز زیر ِ پای آوری.

 

 آری آنچه من قله ی خویش می نامم از فراز بر خویشتن و نیز بر ستارگان ِ خویش نگریستن است این هنوز همچون واپسین قله بهر من مانده است.

 

زرتشت همچنان که بالا می رفت با خود چنین می گفت و دل ِ خویش را با گفتارهای ِ سخت آرام میکرد . زیرا دلش چنان گرفته بود که پیش از آن هرگز چنین نبود.

 

سرانجام اندوهناک گفت : تقدیرم را میدانم . هان! من آماده ام . هم اکنون واپسین تنهایی ام آغاز شد...

 

عشق خطریست در کمین ِ تنها ترین کس . عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس! براستی خنده آور است جنون و فروتنی ِ من در عشق.

 

چنین گفت زرتشت و دیگر بار خندید . آنگاه به دوستان ترک گفته ی خویش اندیشید و چنان که گویی با اندیشه هایش خطایی درباره ایشان کرده است از خویشتن بخاطر اندیشه هایش خشمگین شد و بزودی چنان افتاد که مرد ِ خندان گریان شد .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 زرتشت از خشم و اشتیاق زار می گریست...

 

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت |

در نوستالگیا خواستم آن روحیه و حالت روانی ای را که به گونه ای خصلت نما روسی است و در نوشته های داستایوسکی موج می زند بازیابم. یعنی با کسی از راه رنج هایش وحدت یافتن . نوستالگیا غربت امید و ایمان بود. - تارکوفسکی

 

 

بررسی کامل فیلم نوستالژیا

 

-در ادامه مطلب -

 

چنين يگانه كه خواهد زيست ؟

  چنين يگانه كه بايد بود
  چنين
يگانه كه من بودم    

اي مهربان      

كه خواهد زيست ؟  

چنين يگانه و ناخرسند     

و اين چنين خشنود

به شادماني ِ دوست

اينچنين "مهربان"

كه منم  

که مي تواند زيست؟         

 

    م آزاد – دفتر "آیینه ها تهی است"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Freigeist در شنبه 1388/01/08 و ساعت |

 

از تناقض بیهوده نهراسید چرا که تناقض نه موضوعی در بحث های منطقی بلکه اساسا ، شرط وجود ِ آدمیست...

 

 نوشتن اولین کتاب (اینبار جدی)

 

 

 

 

 

 

یا علی نگفتیم و عشق آغاز شد.اساسا تنها راهی که من میتوانم به خیلی از دوستان و افراد و اساتید و همه اهل فلسفه ایران ثابت کنم نیروی "غریزه" همواره مهم و قویتر از نیروی "عقلانیت" است(یا احساسات بر استدلال) و در طول تاریخ همیشه ضرورت بر معرفت چیره شده و بعلاوه پایان نامه ارشد را قبل از ورود آماده کنم ،  نوشتن یک کتاب در دفاع از سوفسطاییان و تاریخ شکاکیت علیه فیلسوفان مدعی حقیقت است. این تصمیم را مدتی قبل گرفتم اما بعد مناسب دیدم بخش زیادی از تفکر نیچه در تایید آنان را هم بیفزایم چند صفحه ای شروع کردم و دیدم که واقعا کار ناقصی میشود که وجود افرادی همچون مونتنی و هیوم را قبل نیچه نادیده گرفت که بسیار شکاک بودند. بعلاوه در قرن بیستم و حوزه فلسفه تحلیلی هم شکاکیت(مثل نظریه "مغز در خمره" پاتنم) ادامه داشته و اصلا میتوان خود پدیدارشناسی را هم بعنوان روشی شکاکانه در نظر گرفت چون از قضاوت جلوگیری میکند. یکبار با دکتر بهشتی مشاوره کردم گفت فعلا زوده! گفتم استاد شما سه سال قبلم همینو میگفتید منم نمیخوام تا مدتی دیگه چیزی بنویسم اما الان یه میل شدید نوشتن یه کتاب در من هست و اونم گفت منبع شناسی لاتین کردی!!! (کی لاتین بلده؟) بعد هم قرار شد یه کتاب خوب انگلیسی برام بیاره که شکاکیتو بهتر بشناسم ولی کلا دکتر بهشتی دانشجوا رو جدی نمیگیره و بابت این ازش شاکیم.  دکتر قوام لطف کرد وساطت منو تو کتابخونه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی کرد و اونجا یک کتاب انگلیسی خوب که تاریخ شکاکیت یونانه رو گرفتم و دارم میخونم اما دشواره و در فلسفه تحلیلی هم حتما به کمک دکتر زیباکلام احتیاج پیدا میکنم که اونم از هر کاری علیه فلسفه استقبال میکنه(منتها با هدف اون دینیه) یه اشتراکی با هم داریم و منم عنوان یکی مونده به آخر فصل کتاب رو "نابودی فلسفه تحلیلی" گذاشتم که شرح کاملی از پسا-تحلیلی خواهد بود و فصل آخر هم دریداست. اما برای بخش اصلی که قرون جدیده میخوام به دکتر مصباحیان بگم که تهیه کتاب براش خیلی آسونه و یکبار هم مفصل باید با اون صحبت کنم چون واقعا مشکل منبع هست و همین کتابی که عکسشو زدم تنها کتابیه در اینباره که تو کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران بود که بیشترش بلد بودم. اینکاری که میخوام کنم مثلا در بخش نیچه و بعضی جاها هیچ کمکی از کسی نمیخوام و فقط باید بنشینم بنویسم. اما در بخش هایی که اطلاعاتم پایینه نیاز به منابع خارجی زیادی دارم که چون پیش زمینه قبلی دارم فهم انگلیسیش هم برام راحت تره و بلدم نباشم باید اینکارو بکنم و بالاخره باید از جایی شروع کرد.خودمم قبول دارم کمی زوده اما الان در زندگیم احساس خلا زیادی میکنم و مثل معتادی که هر بار نوع ماده مخدرشو عوض میکنه دیگه وبلاگ منو ارضا نمیکنه و امروز فردا از این وبلاگ دست میکشم و تنها چیزی که الان میتونه فکر و ذهنمو مشغول کنه و منو از این درد درونی عجیب نجات بده همینه .حتی ناکام هم بشم(در نوشتن چاپ یا هر مرحله ای) مهم نیست. چند پروژه نیمه کاره هم دارم (شصت صفحه مصاحبه با فیلسوفان تحلیلی جدید که علیه فلسفه تحلیلی حرف زده اند از تابستان ترجمه کرده بودم و حالا حوصله ادامه دادنش را ندارم) و شاید دهها صفحه پراکنده درباره نقش "زبان" در زندگی و فلسفه مخصوصا درنیچه و هایدگر که خودم فکر میکنم سطحیه و باید عمیق تر شه. کتابی که من مینویسم نه مثل آثار مهدوی و جهانگیری بلکه مثل نارنجک و کوکتل مولوتوف بر ذهن خواننده خراب میشود. آخر هر فصل هم یک شعر فرم گرا از خودم در معرفی آن فیلسوف میگذارم که کتاب ادبی هم شود و شاید هم اصلا خیلیش شعر شد. خلاصه کار سخت و زمان بریست اما چون انگیزه کافی دارم حتما تا یکسال دیگر تمامش میکنم. میدانم اینکار با اهداف سیاسی و روشنفکری قبلی در تضاد است اما الان به خودم بجای تعهد جتماعی و سیاسی فکر میکنم. با توجه به سوابق قبلی من به اندازه سهم خودم انجام داده ام و هر کس سهمی دارد.بعلاوه واقعا من وقتم را روی فوق بگذارم که چه شود؟ الان شجاعی میگوید فقط دارند اتلاف وقت میکنند و هر استاد یک مقاله سنگین بی ربط داده که چند ماه وقت میبرد.من البته برای فوق میخوانم در حدی که یک جایی و ترجیحا در تهران یا اصفهان یا شاید هم خوراسگان(نمیدانم این شهر کجاست و دانشگاه دارد؟ اما تازگی اسمش را شنیدم)قبول شوم تا به خدمت مقدس و ننگین سربازی نروم اما انرژی اصلیم را برای نوشتن می گذارم بخصوص بعد از این کتاب باید مدت ها تمرین کنم تا بتوانم مثل نیچه گزیده گویی و قطعات ادبی – فلسفی بنویسم. نیچه در 27 سالگی اولین کتابش را نوشت اما در 45 دیوانه شد اما آن یک استثنا بود و من هم کتاب های اصلی را باید بالای 30 بنویسم کما اینکه کانت در 57 و گادامر در 60 سالگی کتاب مهمشان را نوشتند . با غرق شدن در نوشتن این کتاب میخواهم از همه "دیگری ها" به خودم پناه ببرم و برای اینکه از مسیر منحرف نشوم این نوشته را هم جلوی روم زدم هر روز ببینم تا یک صفحه بنویسم . راستی اون جمله بالا از خودمه که صفحه اول میزنم و اگر روزی واقعا چاپ شد خیلی دوست دارم رو یا پشت جلد این گزیده را از نیچه بنویسم:

هزاران سال جستجوی بیهوده حقیقت ، سرخی شرم بر گونه ی افلاطون ، بازگشت به غریزه

ولوِله ی جان های آزاده....

 

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در جمعه 1388/01/07 و ساعت |

 

 

آوانگارد

 

  

 

 

 

"از" پسری که مهندس میشد "تا"  مهندسی که مسخره شد

"تا" مسخره ای که گمراه میشد "به"  گمراهی که فلسفه شد

"به" فلسفه ای که سفسطه میشد "و" سفسطه ای که وسوسه شد

"و وسوسه ای که نیچه میشد  "چون" نیچه ای که هیچِ شد

 

 

"تا" هیچی که کمونیست بود "به" کمونیستی که اِته ایست شد

"به"  اِته ایستی که نیهیلیست بود "و" نیهیلیستی که مازوخیست شد

"و"  مازوخیستی که عاشق بود "چون"  عاشقی که عشقش ایست شد 

"چون"  ایستی که نیست بود "از" نیستی که دست شد

 

 

"و"  دستی که رنج شد  "و"   رنجی که زجر بود

"و"  زجری که جنگ شد   "و"  جنگی که گنج بود

"و"  گنجی که تنها شد  "از"  تنهایی که درد بود

"بر" دردی که وبلاگ شد "در" وبلاگی که مرگ بود:

 

 

 

"مرگ

 

 تدریجی  ِ

 

 رویا "

 

+ نوشته شده توسط Freigeist در چهارشنبه 1388/01/05 و ساعت |
 او قصد داشت دوست فرهنگ باشد اما در واقع او دشمن فرهنگ بود و فلسفه اش یک خطر برای نژاد بشر است و بویژه از این نظر هر چه بیشتر خطرناک است که با نیروی تخیل قدرت ادبی جرقه هایی از بصیرت و اشتیاق زینت یافته است.چه غم انگیز است مردی با استعداد نیچه خود را وقف چنین علتی کند (ص 332)

 

او در سرشت یک آرمان گرا و حتی دیندار بود هر چند البته اعتراف نمیکرد با اینحال او درباره پایگاه و هدف انسان سفسطه میکرد و فلسفه اش علی رغم همه ادعای های بدبینانه است . فرهنگ مطلوب او فقط حبابی است بر روی رودخانه بازگشت ابدی. فرهنگ حقیقی خود را در پیوند با خدا و استعداد الوهی انسان می یابد و فقط با تشخیص این استعداد خدایی است که انسان بار دیگر... (ص335)

 

نگاهی به کتاب "نیچه" کاپلستون

 

   

اول: چنین مطلبی که همه مفسران نیچه را معرفی کرده هیچ جا پیدا نمیکنید  نیچه خوشبختانه از معدود فیلسوفانی است که همه آثارش به زبان های دیگر ترجمه شده اند هر چند تا نیمه قرن او ناشناخته بود اما بتدریج که جریان های پست مدرن بوجود آمدند و بعضی فیلسوفان مثل هایدگر او را بازخوانی کردند و بالاخره نیچه بعد چند دهه به همان جایگاهی که خودش پیش بینی کرده بود رسید . کتاب هابرماس که خود بزرگترین منتقد نیچه است و بقول دکتر مصباحیان در کتاب "گفتارهای فلسفی مدرنیته" خیلی ها را با عنوان نیچه های جوان شدیدا نقد کرده و ضد دموکراسی دانسته بنام The Entry into Postmodernity: Nietzsche as a Turning Point نشانگر این وضع است. وقتی ما همه آثار کسی را در اختیار داریم (هر چند ترجمه فارسی بعضی ها مثل سپیده دم اصلا خوب نیست) چندان نباید به مفسران رجوع کنیم . مهمترین مفسر انگلیسی زبان نیچه است . در نیمه دوم قرن جز چند استثنا که خود فیلسوفند مثل فوکو و هابرماس و دریدا ما معمولا با مفسران رو به روییم و همینان در مطرح کردن نام فلاسفه بسیار موثرند مثل کاری که برایان مگی برای پوپر کرد . کافمن تمام کتب نیچه را به انگلیسی برگردانده و کتاب مشهوری بنام"نیچه ، فیلسوف روانشناس دجال" دارد و کلا فرد مطرحیست و اتفاقا منابع دکترای دانشگاه تهران سال گذشته هم کتب کافمن بود و نمیدانم اساتید آزمون گیر میدانستند تخصص اصلی این فرد نیچه است یا نه؟ در آمریکا هم "برنارد مگنوس" از مهمترین نیچه شناسان است که دو کتاب معروف "امر ِ وجودی نیچه" و "مورد نیچه" فلسفه و/چون ادبیات" دارد و همچنین در دنیای انگلیسی زبام مفسر دیگری بنام "هالیندیل" هست که چند تا کتاب دیگر او را ترجمه کرده و کتابی بنام "نیچه"دارد و بالاخره باید به خانم جولیان یانگ اشاره کرد که خیلی مهم است و دو کتاب "فلسفه هنر نیچه" و "فلسفه دین نیچه" را نوشته البته فمینیست ها مثل ایریگاری هم درباره نیچه کتاب نوشته اند و کتاب او "عاشق دریایی فردریش نیچه" نام دارد (انسان حیرت میکند چگونه میتوان با این فیلسوف زن ستیز مدافع حقوق زن شد) و همچنین "آرتور دنتو" که زمانی که در فلسفه تحلیلی نیچه را فیلسوف هم نمیدانستند با نوشتن کتاب "نیچه به عنوان یک فیلسوف" او را مطرح ساخت .دیگر مفسران مثل "شاخت" آلمانی اند که ما دسترسی به آنها نداریم ولی کسی که آلمانی بلد باشد گوییا این شاخت بهترین تفاسیر را از نیچه ارائه داده است. هایدگر هم البته قبلا توضیح دادم و بجز او "گئورگ زیمل" هم یک سده پیش درباره نیچه کتاب دارد و نیچه از معدود افرادیست که فیلسوفان دیگر در موردش نوشته اند. در دنیای فرانسه زبان هم ژیل دولوز پست مدرن در طرح مجدد نیچه خیلی کوشید و کتاب "فلسفه و نیچه" او در ۱۹۶۲ بسیار مهم است و کتاب دریدا Spurs, Nietzsche's Styles  بسیار معروف است و فوکو اگرچه کتابی با عنوان نیچه ننوشت اما بارها گفته تفکرش و متدش کاملا از نیچه است. "جاکوب گولومب" هم مقالات زیادی دراره رابطه نیچه با یهودیت و فاشیسم نوشته است و جیانی واتیمو هم دو کتاب در تاثیرات نیچه دارد اما متاسفانه کتاب های نه چندان مطرح مثل کتاب استرن به فارسی ترجمه شده.یک استاد  دانشگاه دی پال آمریکا  بنام دیوید کرل هم هست که نیچه و هایدگر را عمیقا بررسی کرده و آثار زیادی درباره نیچه و تفاسیر هایدگر از او نوشته و در کشورهای مختلف اروپا تدریس نموده و از او یک مقاله خوب بنام  Engorged Philosophy IIدر کتاب Postmodernism and Continental Philosophy وجود دارد. اما بجز اینان عده ای دیندار مثل یاسپرس و کاپلستون هم به تفسیر نیچه روی آورده اند که کتبشان پر از تحریف است. یاسپرس در "نیچه درآمدی به فهم فلسفه ورزی او" که توسط  جمادی ترجمه شده باز نکات دقیقی را در او تشخیص داد که بعدا شاید مقصل گفتم اما در مجموع تحاریف زیادی به نفع دین میکند و از این نتیجه میگیرد نیچه یه نه گو به زندگی بود که این تمام نقد خود نیچه به شوپنهاور است. اما کاپلستون واقعا کتابش بیهوده است. مرحوم کاپلستون اگرچه بجز سواد بالای فلسفی ، کشیش و استاد الهیات هم بوده و کلا او را "تومیست" می دانند و طبعا با کسی که در قرن بیستم تومیست باشد مخالفم اما از جهات زیادی اهمیت دارد که او نماینده بزرگ و جنجالی سنت است که بسیار مدعی بوده و مناظششره اش هم با راسل در رادیو بی بی سی معروف است(که در کتاب عرفان،منطق راسل که ترجمه هم شده آمده و بنظر دکتر قوام هم که خود سنت گراست در آن حق با راسل است) نقد بر او اهمیت زیای دارد چون آدمی که با این تفکرات اینقدر پر رو باشد که درباره نیچه که ضد دین ترین فرد تمام تاریخ بشر است کتاب بنویسد و مثل بعضی دوستان من که مرا متهم به دینداری میکنند ، نیچه را بنوعی همدل با دین بداند باید افشایش کرد ..

 مطلب طولانیست بقیه در ادامه مطلب....


با وجود مترجم بزرگی همچون داریوش آشوری خواندن آن 4 کتاب نیچه (ترجمه حکمت شادان هم خوب است) با متن انگلیسی بنظرم کار اشتباهیست بجز سپیده دم تقریبا بقیه ترجمه ها حتی رویا منجم هم خوب هستند. مثلا متن انگلیسی که در اینترنت و بازار بصورت پی دی اف هست بنامThus Spake Zarathustra  ترجمه ی "تامس کامن" هست که انگلیسی باستانی و خیلی قدیمیست و خواندنش کفر آدم را بالا می آورد و همه افعال و ضمایر و خیلی لغات ر(مثلا theeو thouبجای You ) از انگلیسی خیلی قدیم استفاده کرده   


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Freigeist در سه شنبه 1388/01/04 و ساعت |
 

 امیدوارم هرگز نفهمی..............................................

 

 

ترانه "پوشش ِ باطل" آناتما آهنگیه من واقعا باهاش زندگی کردم . احتمالا برای اونایی که اهل موسیقی نیستند باور کردنی نیست اما فکر میکنم اون شب هایی که آدم تنهاست گاهی ممکنه یک آهنگ رو بگذاره و تا صبح فقط تموم شه و تکرار شه . من با این آهنگ اینطور بودم اینقدر شروعش - که آناتما همیشه توی موسیقی بی کلام مهارت خاصی داره - فوق العاده است و با نوعی افسردگی و ناامیدی آهنگ زده میشه و بعد آروم آروم این جملات رو میگه و آهنگ اوج میگیره و بالاخره کلمه آخرش که تکرارش میکنه . محشره. طبعا برای کسی که عمیقا دید فلسفی نسبت به دنیا داشته باشد و بدونه که نه خوشبختی وجود داره و نه حقیقتی و انسان و نه انسان بلکه بقول نیچه در اون جمله ای که متاسفانه الان یادم نیست میگه زمانی در سیاره ای موجودی بوجود آمد که معرفت را کشف نمود اما اندکی بعد بادی وزید و آن سیاره نابود گشت... تمام انسان ها در مقابل عمر کائنات و میلیاردها کهکشان هیچی نیستند و بقول هاوکینگ اگر هم خدا باشد چرا باید بین اینهمه کائنات اصلا به ما توجه کند؟ و در این حیات انسانی که خود محدود است هر کدام از ما چه سهمی داریم؟ چقدر این آهنگ فضای یاس آوری را به من القا میکند.  انسان هر چقدر این تلخی زودگذری را بیشتر درک کند زندگیش تلخ تر میشود و من هم امیدوارم همه انسان ها بدین مسائل فکر نکنند و خوش باشند اما یک ذهن فلسفی که از طرفی فریب وعده جاودانگی دین را نخورده و از طرفی نمیتواند به این نیستی نیندیشد نمیتواند. 

 

 We are just a moment in time

ما(عمر ما) تنها یک لحظه در زمانیم

 


A blink of an eye

یک چشمک در یک چشم

 


A dream for the blind

یک رویا برای یک کور

 


Visions from a dying brain

تصاویری از یک مغز در حال مرگ

 


...I hope you don't understand understand

من امیدوارم تو این حرف ها رو نفهمی

نفهمی

نفهمی....

 

 


 

  Lead Me , Love Me And Feed Me , Kiss Me And Free Me , I Will Feel Blessed

 

این ضمیمه را اواخر تیر می افزایم تنها جهت توضیحی درباره آهنگ وبلاگ که آهنگ زیبای مایکل جکسون Will you be there  است . بعد از شلوغی های خرداد در تیر برای من اتفاقات خوب زیادی افتاد که مهمترینش موفقیت در رابطه عاشقانه بود و زندگیم نزد خانواده و تنبلی و کنار گذاشتن هر نوع مطالعه ای بجز رمان و شب تا صبح جلوی ماهواره و گاها شعر گفتن شرایط خیلی خوبی بود و فقط مرگ مایکل بسیار متاثرم کرد و نمیتوانم به آن واکنش نشان ندهم. مجال بیشتر از این نیست اما او را جز موسیقیش بخاطر دلایل زیادی از جمله ابداعاتش در رقص و عمل جسورانه تغییر پوست و ... دوست دارم و هر چند بعدها موسیقی های بمراتب بهتر از او شنیدم اما فکر میکنم هر اهل موسیقی خارجی مدتی با او خوش بوده و او همیشه در قلب ما جای دارد. 

  متن آهنگ در ادامه مطلب


 

 آهنگ را به همان قبلی  تغییر دادم . زینپس در وبلاگ ورونیکا از من خواهید شنید زیرا من شما را ترک  کرده و تا زمانی که مرا انکار نکردید باز نخواهم گشت.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Freigeist در دوشنبه 1388/01/03 و ساعت |
Powered By
BLOGFA.COM