چرا چنین سخت؟ ذغال سنگ روزی به الماس چنین گفت : مگر ما خویشان نزدیکم نیستیم؟ - چرا چنین نرم؟ برادران،من از شما چنین می پرسم:مگر شما برادران من نیستید؟ چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟ و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چگونه توانید روزی همپای من فتح کرد؟ و اگر سختی شما نخواهد برق زند و بدرد و ببرد چگونه توانید روزی همپای من آفرید؟ زیرا آفرینندگان همه سخت اند . و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.سعادت نگاشتن ِ خواست هزاره هاست ، نگاشتنی همچون نگاشتن بر مفرغ ، بر سخت تروبر اصیل تر از مفرغ . تنها اصیل ترینان یکارچه سخت اند . برادران، من این لوح ِ نو را بر فراز ِ شما می نهم ، سخت شوید! (غروب بت ها - پتک سخن میگوید)
The End
هر آغازی پایانی دارد . برای کسانی که میان طرف فلسفه و سالها جستجو و مطالعه میکنند تا حقیقت رو پیدا کنند من خیلی راحت نتیجه همه تلاشا روبا اون شعر زیبای اخوان(البته با تغییر)بهشون میگم : هر چه هست ، حقیقت اینست ، مرگ مرگ مرگ... من شش سال است که وبلاگ می نویسم و هر چند همیشه خودم را نقد و عقیده قبلیم را عوض کرده امو نامنسجم و بی ثبات نشان داده ام اما مهم اینستکه همیشه حرفی برای گفتن داشته ام ولی ایندفعه این موضوع از حوزه شخصی خارج شده یعنی هیچوقت اینقدر مورد توجه نبوده ام و به این رسیدم تحمل این رها نبودن را ندارم. قبلا "این پست" و در بحثای دیگه هشدار داده بودم و کسی گوش نکرد و الان هم دو دوست که در صداقتشان تردیدی ندارم واقعا از من خواستند اینکار را نکنم اما مخاطبان زیاد(که با اینکه مدتی پیش تموم کردم معلوم نیست چرا هنوز ادامه داره و بازدیدا از ۳۰ هزار بیشتر شده)و در واقع زیر نگاه های زیاد بودن و توضیحاتی که باید میدادم واطلاع داشتن خیلی از نزدیکان و اساتید و تذکراتشان مهمترین دلیل اینکارست چون وقتی مورد داوری قرار می گیرید می فهمیداین آزاد نبودن چقدر سخت است اما جان های آزاده اهل پروازند و قفس قضاوت کردن "دیگری" را نمی پذیرند و من میخواهم در نوشتن شعر یا هر مطلبی آزاد باشم و با اینکه تذکرات همیشه با ستایش هایی افراطی همراه بود اما مهم دخالت و تابلو بودنیست که دوستش ندارم. بعلاوه چیزهای دیگر مثل دزدیدن مطلب و سو برداشت هایی که از نوشته هایی میشود که جز ابراز احساسات من نبوده مرا به کتاب نویسی و نوشتن برای خودم تشویق میکند. اگر بدتر یا خوبتر کاری یا فکری کرده بودم یا اندیشه ای داشتم حتما ذکر میکردم اما من همینی بودم که نوشتم نه بهتر و نه بدتر . خیلی چیزها را باید ویرایش و حذف کنم (واز این پس وقت زیادی روی اینکار میگذارم) اما دیگر چیز جدیدی نمینویسم و کامنت این یکی را استثنا باز میگذارم برای افرادی که مدت ها تذکر میدادند که امکان نقد را با بستن کامنت میگیرم باید بگویم حقیقت اینستکه من واقعا نقد های سرد و ماشینی تخصص گرایان را اصلا دوست ندارم و دوست دارم با من مثل یک هنرمند برخورد میشد و هر کس در قضاوت فقط یا میگفت زیبا بود یا زیبا نبود و هنرمند حرف مرا درک میکند. من واقعا به "نوشتن" مثل موسیقی بعنوان یک هنر نگاه میکنم و آنچه بارت بار ِ شهوانی نوشتن و زبان میداند را دقیقا چشیدم وبین لذت های فراوان در زندگیم که بهترینش لذت از اعتماد کردن آدم هایی به من بوده باید بگویم نوشتن، لذت و سرخوشی بالاتر است و بیشک صمیمی ترین دوستم در سال های اخیر بوده و اینرا کسی درک نمیکند اما من واقعا وبلاگ نویسی را بیش از خانواده و نزدیکترین کسان و پسران و دخترانی که دوستشان داشته ام دوست دارم و رنج ننوشتن را تنها رنج تحمل ناپذیر زندگیم میدانم پس ممکن است باز نتوانم جلوی این شهوت را بگیرم و احتمالا چند ماه دیگه وبلاگی برای قطعه ادبی و شعرو البته شخصی تر از این درست میکنم و آنجا کاملا دریدایی خواهم بود که مرزی بین فلسفه و ادبیات وجود ندارد . به هر حال الان به جایی رسیدم که باید این شیوه فعلی را به پایان برسانم و اینکار برای من چیزی در حد یک خود کشی است. جز این نوع نوشتن تفننی راجع به آینده باید بگویم فقط یک هدف دارم که امیدوارم برایش زنده مانده وشانس بیاورم و اثری جاودان بگذارم و آنهم تسویه حساب و انتقام گیری است . البته نه از اساتید یا روشنفکران خاصی چرا که من آنقدر خودخواهم که یک جریان هیچی(مثل هایدگری ها) حتی یک نظام سیاسی را هم پایین تر از خودم میدانم ومنظورم انتقام از یک "فرهنگ" و یک "دوران" است که بیشترین چالش را با آن داشته ام و آنهم از طریق نوشتن قطعات فلسفی ادبی که پروژه ای زمان بر در چند ده سال است و ممکن است نتیجه اش را در حیاتم نبینم و شاید هم اصلا به نتیجه نرسد و باید دید "ضرورت" چه میخواهد. دوست دارم نه یکی از دانشمندان، مردان بزرگ سیاسی، فیلسوفان و هنرمندان و ... بلکه یک"برسازنده فرهنگ" شوم و هر چند احتمال موفق نشدن زیادست اما زندگی و رویا و امید و رنج من در این مسیر است چون سرنوشتم اینطور میخواهد. در پایان از مخاطبان "تراژدی" تشکری نمیکنم چون فقط برای خودم نوشته ام ومسیر آینده ام بسط مطالب پایانی است که آخرین چیزهایی است که در فلسفه بدانها رسیدم که فعلا در آن آواره ام و نمیدانم هرگز به خانه میرسم یا نه و نهایت باز بقول نیچه :نشانه قهرمانی در چیست؟ همزمان به استقبال بزرگترین رنج و بزرگترین امید خود رفتن...
از کامنت های پر مهر دوستان تشکر میکنم اما من به کمی خلوت احتیاج دارم. متنی از نیچه با عنوان "برای سال نو" که قبلا متوجهش نبودم از کتاب "حکمت شادان" که او در اوج بیماری و تنهایی دربقول خودش "ژانویه مقدس" نوشته را مناسب دیدم اینجا بیفزایم.البته در کنارش نیچه شعری برای ماه ژانویه (اولین ماه میلادی) نوشته که من عوضش کردم:
من هنوز زنده ام و هنوز فکر میکنم . باید باز زندگی کنم تا باز فکر کنم . هستم پس فکر میکنم و فکر میکنم پس هستم. امروز هر کس آزادانه آرزو و محبوب ترین اندیشه خود را بیان میکند . بسیار خوب من هم میخواهم از آنچه امروز آرزو کرده ام و از اولین اندیشه ای که امسال از صمیم قلب به آن معتقدم سخن بگویم. میخواهم اندیشه ای را بیان کنم که میتواند دلیل ضمانت و شیرینی تمام زندگیم باشد . این اندیشه آن است که باید بیش از پیش بیاموزم که ضرورت چیزها عین زیبایی ذاتی آنهاست. بدینسان من در شمار کسانی خواهم بود که چیزها را زیبا می سازند. از آن پس عشق من عبارت خواهد بود از عشق به سرنوشت. من نمیخواهم متهم کنم ، حتی نمیخواهم متهم کنندگان را متهم کنم . من نمیخواهم با زشتی ها سر جنگ داشته باشم . از این پس ، دیده بر تافتن تنها انکار من خواهد بود. خلاصه از ان پس فقط می خواهم به زندگی آری گویم.
و اینک در تو به طراوت تو سپاس می گویم
که با تو در دریای تو زاده شدم
و در تو با امواج تو عهد می بندم
که در فرهنگ بخروشم
ای "فر" و
"دینُ "
فروردین ِ مقدس ِ من...
که من چشمانم را بسته بودم..... ( نامجو)
پس از غرق شدن در ورونیکا در دو هفته اول مهر و فهم ِ فروغ معنای زندگی با افروختن سیگارهای فاصله های رخوتناک سرانجام هفته اخیر باز هم سرنوشت بر زیبایی ِ مایی ِ ما هجوم آورد و لبخندهامان را از هم گسیخت و ماند تلخند رشک ورزان و جمعی که از ترحم و جمعی از شادی بر ما گریستند. اینک در دالان بی اعتمادی به آینده ، آرامش پس از طوفان را میگذرانیم در حالیکه هرگونه تلاشم برای پرده پوشی داستان بی فایده است و حال به قطعیت میگویم حرکاتی که او شنبه ی گذشته در سالن دانشکده و بعد بیرونش کرد – که اگر وساطتی نبود میتوانست به ممنوع الورود شدنش بیانجامد - بدترین حالت ممکن بود و مصیبتی از این هولناکتر تاکنون برای یک دانشجوی دانشکده اتفاق نیفتاده . ای کاش میشد خاطره ی تلخ این روز را – و چه روزهای دیگرهم- با دستگاهی از ذهنم بزدایم و اینک منم و هراسم از رویارویی نگاه های پر درد دیگران و منم و تمسخر ِ هر بیان ِ شروع کردن از نو و عوض شدن و منم و گذشته ای که نمی گذرد. ورونیکا پایان بسیاری از عقده ها و رنج های تنهایی هایم است اما با تاوانی بس عظیم و عجیب و افسوس که رنج از بین رفتنی نیست و بقول پروست رنج های من تنها دگرگون میشوند. میپنداشتم پرونده ی انگشت نمایی من پایان یافته و این چند واحد عمومی را سریع تر تمام و گورم را گم و به غار واژه هایم پناه میبرم اما حوادث اخیر به همه نشان داد جدا از سودای نام و شهرت ، این سرنوشت است که میخواهد زندگی من بگونه ای منحصر به فرد پیش برود . در هیچ زمانی اینقدر به این موضوع باور نداشته ام که تراژدی تقدیر محتوم من است و مهم نفی نکردن زندگی در این شرایط وبه دام پوچگرایی نیفتادن و بل تایید دیونیزوسی ِآن است و اینک جز عشق به سرنوشت (Amor Fati) مرا سببی و جز سلامتی ِ او وظیفه ای و جز انتقام از فرهنگ امیدی و بالاخره جز این نوشته ی آن مرد در این زندگی شبه مرگ مرا تسکینی نیست :
" سنخیت ِ پیروان ِ من: در حق آن موجودات انسانی که هرگونه ربط و توجهی به من دارند آرزوی رنج ، پریشانی ، بیماری ، بدرفتاری و دل آزردگی می کنم . آرزو میکنم که آنان با شکنجه ی خود با بی اعتمادی و بدبختی ِ شکست خوردگان ناآشنا نمانند . من هیچ رحمی نسبت به پیروانم در دل ندارم چرا که در حقشان تنها چیزی را آرزو میکنم که امروز میتواند نیرومندیشان را ثابت کند و آن اینستکه چقدر میتوانند تحمل کنند..."
فردریش نیچه – پاییز 18۸7 - از کتاب ِ :Der Wille Zur Nacht








